وقتےبا خدا حرف میزنے
هیچ نفسے هدر نمےرود
وقتےمنتظر خدا باشے
هیچ لحظه ای تلف نمیشود
وقتےبه خدا اعتماد ڪنے
هرگز رنگ شڪست را نخواهے دید
وبا خدا هیچ چیز را از دست نخواهےداد...



تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 | 20:49 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

زندگی
هیچ گاه به بن بست نمیرسد !

کافیست چشم باز کنی و راه‌های
بیشماری را فراروی خود ببینی !

خدا که باشد هر معجزه‌ای ممکن میشود!



تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 | 20:46 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

راز زندگے تازه
عشـــق به خــــــداست

این عشق هرچه افزون باشد
بیشتر رشـــد میڪند

عشق
یڪی از زیباترین هـدایای خداوند
به انسان است



تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 | 20:44 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

تازمانیڪه سلطان

دلت خداست

ڪسی نمی تواند

دلخوشی هایت

راویران ڪند

عاشقتم خدا جونم



تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 | 18:01 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

لطفا این متن را با دقت و تفکر بخوانید!!!!!!!!!!!

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر وعروس ونوه ی چهارساله خود زندگی کند.

دستان پیر مرد می لرزیدوچشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود.

هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی رابرزمین انداخت وشکست.

پسروعروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.

آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قراردادند وپدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد .

بعد از این که یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را درکاسه چوبی بخورد

هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت وهیچ نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد.

پدر روبه او کرد وگفت:پسرم داری چی درست می کنی؟

پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!

یادمان بماند که :

"زمین گرد است..



تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 | 17:56 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود
احساس در "الهه ی نازِ بنان" نبـود

بی شک اگر که خلق نمی شد گناهِ عشق
دیگر خدا به فکر ِ شبِ امتحان نبود

بنشین رفیق! تا که کمی درد دل کنیم
اندازه ی تو هیچ کسی مهربان نبود

اینجا تمام ِ حنجره ها لاف می زنند
هرگز کسی هر آنچه که می گفت، آن نبود !

لیلا فقط به خاطر مجنون ستاره شد
زیرا شنیده ایم چنین و چنان نبود

حتی پرنده از بغل ِ ما نمی گذشت
اغراق ِ شاعرانه اگر بارِمان نبود …

گشتم، نبود، نیست… تو هم بیشتر نگرد !
غیر از خودت که با غزلم همزبان نبود

دیشب دوباره -از تو چه پنهان- دلم گرفت
با اینکه پای هیچ کسی در میان نبود !



تاريخ : پنج‌شنبه 15 مهر 1395 | 18:50 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدایاشروع ســـخن نامِ توست
وجودم بہ ‌هر لحظہ‌آرامِ توست

دڸ از نام و یادت بڪَــیرد قرار
خوشم ‌چونڪہ‌باشی‌مرادرڪنار



تاريخ : پنج‌شنبه 15 مهر 1395 | 18:45 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

برادران يوسف وقتی می خواستند يوسف رو توی چاه بندازن، يوسف لـبـخـنـدی زد!
يهودا پرسيد: چرا می خندی؟ اينجا که جای خنده نيست!
يوسف گفت:
روزی در اين فکر بودم که
چطور کسی ميتونه به من اظهار دشمنی بکنه با وجود اين که برادران نيرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همين برادران رو بر من مسلط کرد
تا بدونم غير از خــــدا تکيه گاهی نيست!
و اين چاه نشينی امروز من تاوان تفکرِ
تکيه کردن به غیر

تاريخ : پنج‌شنبه 15 مهر 1395 | 18:43 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

عجب "خدایی" داریم
هر که از چیزی
بترسد
از ان می گریزد
اما هر که از
"خدا" بترسد
به او پناه می برد



تاريخ : سه‌شنبه 13 مهر 1395 | 10:14 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

هر کسے هم که تنهایت بگذارد
او هرگز رهایت نمے کند

دستان خداوند
همیشه بر شانه های توست!

وقتے خدایے این چنین
بزرگ و توانا پشتیبان توست،

چگونه مےتوانے غمگین باشے؟



تاريخ : سه‌شنبه 13 مهر 1395 | 10:08 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید